تبليغاتX
ساده باش!ساده زندگي كن!...خاطرات ساده
ساده باش!ساده زندگي كن!...خاطرات ساده

مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد...این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود...

این خاطره برمیگرده به خیلی وقتا پیش که دوره ی راهنمایی بودیم.

چنوقت بود که مامانبزرگ مریض شده بود و مریضیش شدید تر شد و مجبور شدن ببرنش تهران.

بابابزرگم رفت که همراش باشه.

موقع رفتن منو پسرعمومو صدا زدن و گفتن تو این چنروزی که ما نیستیم باید از خونه مواظبت کنین.

منو پسرعمومم قبول کردیم و اونا رفتن تهران.

شب شد و ما نشستیم که تصمیم بگیریم چی بخوریم واس شام.

رفتیم سر یخچال و دیدیم چیز به درد بخوری نیس.فریزر رو که باز کردیم دیدیم یه ران گوسفند اونجا هست که یخ زده.

گفتیم چیکارش کنیم که درش آوردیم و دیگه نمیدونم چجوری یخش آب شد ، اصلا فک کنم کامل آب نشده بود که منو پسرعمو دس به کار شدیم.

اونموقعها اکثر مردم تو خونه هاشون بخاری چوبی داشتن . منو و پسرعمو تصمیم گرفتیم که کباب بزنیم.

چنتا چوب خشک نسبتا بزرگ از بیرون آوردیم و گذاشتیم توی بخاری و نفت ریختیم و روشنش کردیم.

تا ما گوشتو آماده بکنیم زغالم آماده شده بود .

تموم گوشتو به سیخ زدیم . ۶-۷ سیخ کباب بود . بعدش بقیه ی ران رو که فقط استخونش مونده بود دوباره گذاشتیم تو فریزر .

در بخاری رو باز کردیم و یکم زغالارو جابجا کردیم و گذاشتیم که بپزه .

داشتیم از گشنگی میمردیم . منتظر نموندیم که خوب بپزه . یه ذره که آتیش خورد ورداشتیم و سریع سفره رو پهن کردیم و شروع کردیم به خوردن .

چه حالی داد جاتون خالی . انقد خوردیم که دیگه داشتیم میترکیدیم .

به هرحال اون شب گذشت و از شبای دیگه داداش بزرگمم میومد پیشمون که دیگه ضدحال شد .

بعد یه مدت فک کنم تابستون بود که ایندفه بابابزرگ قلبش گرفت و مجبور شدن ببرنش دوباره تهران.

بازم منو پسرعموم بودیم ولی ایندفه پسرعمه هم بود که سه سالی از ما کوچیکتره .

شب که شد دوباره رفتیم در یخچالو باز کردیم که ببینیم چی هس واسه خوردن ؟

دیدم تخم مرغ به اندازه ی کافی هست . گفتم چطوره؟ اونام موافقت کردن و ۲۰ تا تخم مرغ تپل ورداشتیم که بخوریم .

بزرگترین ماهی تابه رو ورداشتیم و گذاشتیمش رو اجاق گاز . بعدش سه نفری تخم مرغارو یکی یکی شکوندیم و ریختیم تو تابه . قشنگ با قاشق همش زدیم و وقتی که آماده شد قشنگ کل تابه رو پر کرده بود و به لبه هاش رسیده بود .

سریع سفره رو پهن کردیم و شروع کردیم به خوردن . هرچی میخوردیم تموم نمیشد .

تازه نصفشو خورده بودیم که پسر عمه گفت دیگه نمیخورم . منو پسرعموم یه نگاهی بهم کردیم و دوباره شروع کردیم . مام دیگه داشتیم کم میاوردیم . مجبور شدیم بقیشو بدون نون بخوریم و بالاخره تمومش کردیم .

آخر سر هرکدوم یه گوشه افتادیم و کلی حرف زدیم و بعدشم خواب .

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 16:38 توسط sest| |

اینا عکس جوجوهای منه

مامانشون ولشون کرده و رفته پی خوشگذرانی و حالا من که همیشه بهشون دونه میدادم شدم مامانشون

هرجا میرم اونام میان و کنارم میشینن

ببینین چقد نازن :

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 16:20 توسط sest| |

سلام ای عشق دیروزم

کجا رفتی بدون من

نفهمیدی تو حالم را

ندیدی گریه های من

تو رفتی و سکوت شب

شده همدرد تنهایی

گذشتی از من و رفتی

ولی هر روز همینجایی

میان خانه ی قلبم

هنوزم عطر تو مانده

نگاه سرد آن روزت

هنوز در یاد من مانده

چقدر سخت است غم دروی

در این شبها پر ِ دردم

تو از من دوری و اما

من از تو برنمیگردم

چه روزها و چه شبهایی

به یادت زندگی کردم

چه رویای قشنگی بود

چقدر من سادگی کردم

ولی این خواب رویایی

شده کابوس هر روزم

پریده خواب از چشمم

که هر شب اشک میریزم

نشستم گوشه ای تنها

پیاپی میکشم سیگار

تنم یخ کرده از سرما

چقدر علافم و بیکار

شدم آن جغد شوم شب

نگاهم خیره و غمناک

ندارم راه برگشتی

امیدم رفته زیر خاک

دلم آهسته می  گوید

که باید رفت از اینجا

که رفتن سهم تنهاییست

که باید پر زد از دنیا...

باید رفت ...

                             

                             

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 15:21 توسط sest| |

((تو این روزا خییییییییلی خسته ام

خییییییییییلی داغونم

کمکم کنید))

آن شب كه ياد تو از خاطرم گذشت      تنها و بيصدا بي تو دلم شكست

آن شب بدون تو در زير نور ماه            از كنج قلب من آمد صداي آه

بازم ياد عشق خودم افتادم.

شبا كه همه ميخوابن من تو تنهاييم و توي تاريكي مطلق دوباره دلتنگش ميشم

ميخوامش هنوز

خيلي برام عزيزه

ولي حيف كه رفت و تمام پل هارو پشت سرش شكست

هيچ راه برگشتي نيس

اي كاش يه ذره به برگشتش اميد داشتم

ياد روزايي مي افتم كه براي يه لحظه ديدنش چقدر بيتاب بودم

يه روز كه نميديدمش داغون بودم

"توي فكر باتو بودن يه اميد به زندگي بود            اما حالا خوب ميدونم اشتباهم سادگيم بود"

هيچكس غير اون تو دلم جا نداشت

اصلا هيچ دري باز نبود كه كس ديگه اي وارد بشه

نميدونم

چه راحت درهاي قلبمو شكست و براي هميشه رفت...

"هميشه حساب عشقت از همه دنيا جدا بود     فكر فرداي منو تو چه قشنگ و بي ريا بود"

من بودم اين قلب بي در و پيكر كه ديگه هييييييييييييچوقت هييييييييييچكس اونو نخواست و خودشم نتونست به هيييييييييييييچكس ديگه دل ببنده

"دلم گرفت اي همنفس               پرم شكست تو اين قفس"

"تو اين غبار تو اين سكوت           چه بيصدا ، بي همنفس"

ديگه بيخيال همه چي شدم

ماكه رفتيم...

"بعد از تو الكل خورد من را مست خوابيدم"

"بعد از تو با هركس كه بود و هست خوابيدم"

"بعد از تو لاي زخم هايم استخوان كردم"

"با هركه ميشد هرچه ميشد امتحان كردم"

 

 پ.ن :

1 - تَــنــهـایــــی یَــعــنــــی ایـــرانـسِــلِــتــــ رو بــجـــای 144 بــا 141 شـــارژ کُــنـــی !!!


2 - مــن، از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم ... و از تمــــام زمیــــن، یک خیابان را ... و از تمــــام تـــــو ، یک دست که قفــــل شده در دست مـــــن ...


3 - اَز آטּ رٌوز کٍـﮧ رَفتٍـﮧ اے

کارتــٍ شارژ ها را ...

سیگار میخَرم

و با خیاباטּ ها حَرف میزَنم !

هَمینطوری پیش بٍٍرَود

گٌوشی را هَمـ باید بٍفٌروشَمـ ...

کَفش بٍخَرم ....


4 - چی شد كه سیگاری شدی؟
-یه شب بارون میومد ، خیلی تنها بودم

+چی شد كه تركـ كردی؟
- یه شب بارون میومد دیگه تنها نبودم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 15:11 توسط sest| |

سلام به همه ی دوستای گلم.شرمنده ی همتونم که نتونستم این چنروزه آپ کنم.

ایشالا با یه خاطره ی خوشگل میام.

امروز میخوام از دلتنگیام واستون بگم.

چنروزه خییییییلی دلم گرفته.

دوس دارم یه کلبه کنار دریا داشته باشم...

هر شب وقتی که نور ماه نقره ای روی امواج بیقرار ، موج سواری میکنه خیره به دریا باشم و صدای موج رو که به روی ساحل کشیده میشه گوش بدم...

ششششششییییییییییییییوووووووووووو

ششششششیییییییییییییوووووووووووووووو

میشنوی صداشو؟

خییییییییلی آرومم میکنه...

بعد همونجا توی آغوش لطیف نسیم خنک درحالی که به پهلو خوابیدم و زانوهامو بغل کردم خوابم ببره...

صب بعد دوباره با صدای موج و مرغان دریایی از خواب بیدار شم و با آب دریا دست و صورتمو خیس کنم...

روی شنای ساحل دراز به دراز بیفتم و آب یواشکی کف پا و انگشتامو نوازش کنه ...

آخ که چه آرامشی داره...

شششششششیییییییییییییییووووووووووووو

شششششششیییییییییییوووووووووووووووو

شششششششیییییییییییووووووووووووووووو

................

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 11:1 توسط sest| |

نمیدونم

نمیدونم چرا وقتی همه ی مشکلاتم حل میشه و فکرم آزاد میشه احساس نگرانی و استرس بهم دست میده.

شاید واسه اینه که عادت کردیم به این قانون زندگی که همیشه یه چیزی هست که باعث نگرانیه.

اصلا این حسو دوس ندارم . دوس دارم همیشه یه چیزی فکرمو مشغول کنه .

بگذریم ...


چوب رفاقتم خوردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا خیلی آدمو میسوزونه وقتی یه رفیق باهات اینکارو بکنه .

یکی که همیشه تو غم و شادیت باهات بوده ،

همیشه غمخوار و سنگ صبورش بودی ،

یکی که هر وقت بهت نیاز داشت پیشش بودی ،

یکی که وقتی یه روز نمیدیدیش دلت تنگش میشد ،

کسی که همیشه دوسش داشتی ،

یکی که فک نمیکردی هیشوقت ... .

تاحالا کسی به دروغ زیرآبتو زده؟

آخه رفیق ...

دیگه به چشمامم اعتماد ندارم .

این قضیه باعث شد به این نتیجه برسم : داداشا و آجیای گلم هیشوق تو رفاقت فداکار نباشین .

یادش بخیر اون روزی که یکی از دوستام بهم گفت ،

گفت اینهمه واسه دوستات مرام نذار ،

اونروز نفهمیدم چی گفت .

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 15:28 توسط sest| |

اونموقعها کلاس سوم راهنمایی بودم که این ماجرا شروع شد.

یروز که خونه بودم و یادم نیس داشتم چیکا میکردم یه صدایی از بیرون شنیدم که میگفت :

آهن کهنه

مس کهنه

لاک کهنه

کهنه بیار جوجه ببر

...

منم به سرم زد که یه جوجه ازش بگیرم . رفتم تو حیاط و شروع کردم دنبال وسایل کهنه گشتن .

همه جارو زیرورو کردم و تقریبا یه کیسه ی گنده پر وسایل کهنه جمع کردم .

منتظر موندم که برگرده و بالاخره بعد ۱۰ دیقه برگشت و منم چیزایی که جمع کرده بودمو بردم و دادم بهش .

خیلی نامرد بود . وقتی کیسه رو از ترازو آویزون کرد یه نخ کلفت بهش بسته بود که نذاره فنر ترازو زیاد باز بشه و وزنو کم نشون بده . من حواسم بود و فورا  گفتم اون چیه بستی به ترازو و مجبورش کردم بازش کنه .

دوباره وزنش کرد و اینبارم میخواست زرنگی بکنه ولی نمیدونس که من ازش زرنگترم . ترازو رو که به کیسه وصل کرده بود و بلندش کرده بود پاشو از زیر گذاشته بود و کیسه رو نگه داشته بود که بازم ترازو  وزنشو کمتر نشون بده ولی بازم مچشو گرفتم .

بالاخره وزن کرد و گفت با اینا یدونه جوجو میتونی بگیری . بدم ؟

یکم موندم و گفتم باشه . یه جوجو خودم بهش نشون دادم و اونم از جعبه درآورد و داد به من .

خیلی کوشولو بود ولی میدونستم که جوجه خروسه .

بردمش خونه و به مامانم نشون دادم . مامانم گفت ببرش بیرون الان خونه رو کثیف میکنه .

بردمش بیرون و بهش آب و دونه دادم و ولش کردم تو حیاط .

دیگه با مرغ و جوجه های دیگه کاری نداشتم . تمام حواسم به جوجوی خودم بود که زودی بزرگ شه .

همش بهش غذا میدادم و باهاش بازی میکردم و بوسش میکردم . هرشی خودم میخوردم به اونم میدادم . حتی پفک و تخمه و بیسکوییت و لواشک و ... .

یه مدت گذشت و جوجوم یکم بزرگتر شد . کم کم قیافه ی خروسارو به خودش گرفته بود و اطراف مرغا میپلکید .

هر وقت منو میدید میدویید سمتم و منم با خودم نون میبردم و تو دستم نگه میداشتم که اون خودش بپره از دستم بگیره . هر روز ارتفاع دستمو بالاتر میبردم که اونم واسش تمرینی باشه و قشنگ پریدنو یاد بگیره .

ماه ها گذشت و دیگه خروس من به اوج قدرت و عظمت رسیده بود و هیشکی حریفش نبود . با اون تمرینایی که من بهش داده بودم مث برق میپرید . تا اینکه یه روز بابام سه تا بوقلمون گردن کلفت آورد و ولش کرد تو حیاط . اینا تا خروس منو دیدن رفتن سمتش و درگیری و جنگ شروع شد . اونا از سه طرف به خروسم حمله میکردن و خروس منم مقاومت میکرد تا اینه بعد دوروز هرسه تاشونو شکست داد و بازم شد ابرقدرت حیاط خونمون .

دوسالی گذشت و دیگه کم کم خروسم پیر شده بود و انقد چاق شده بود که نمیتونس رو دوتا پاهاش وایسه .

سر انجاااااااام ...

یروز دیدم مامانم اونو سر برید و سرنوشت خروس من همینجا تموم شد .

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 15:58 توسط sest| |

من از همون بچگی زیاد تصادف میکردم.

یادمه اولین باری که داداشم دوچرخه سواری بهم یاد داد خیلی کوچیک بودم.به زور سوار دوچرخه میشدم.دوچرخه سایز ۲۰ بود ولی من همیشه اول دوچرخه رو با دستم هل میدادم و میبردم جایی که یه بلندی باشه که برم بالا و سوار دوچرخه شم.

خودمونیما از همون اول استعداد داشتم و زود یاد گرفتم.

به هر حال اون دوچرخه مال داداشم بود و من بعضی وقتا یواشکی سوارش میشدم.همیشه تو کف یه دوچرخه بودم.اصلا به این فک نمیکردم که چجور دوچرخه ای باشه یا نو باشه ؟ دوس داشتم فقط دوچرخه باشه و چرخاش حرکت کنه . همیشه تو فکروخیالاتم به دوچرخه فک میکردم .

یه مدتی به همین منوال گذشت و کار هر روزمون شده بود فوتبال بازی کردن که یدفه دیدم داداشم با یه دوچرخه ی نو اومد جایی که فوتبال بازی میکردیم . من اونموقع مدرسه ام نمیرفتم .

همه بازیو بیخیال شدن و رفتیم که دوچرخه رو نگا کنیم . من هی میپرسیدم دوچرخه ی کیه ؟ راستشو بگو مال کیه ؟ داداشم گفت مال یکی از دوستامه . من یکم ناراحت شدم . آخه فک کردم بابایی دوچرخه گرفته .

خیلی دوچرخه ی خوکشلی بود من عاشقش شده بودم و از ته دلم آرزو میکردم که کاشکی مال من بود . منو جلوی دوچرخه سوار کرد که یه دوری بزنیم که تو راه بهم گفت شوخی کردم . همین الان بابا اینو از بازار آورد .

رفتم فضا

انقد خوشحال شدم که نگو . گفتم منم سوار شم منم سوار شم . گفت این برات بزرگه سایزش . انقد گیر دادم که بالاخره راضیش کردم . دوچرخه رو واسم نگه داشت که سوار شم . پام نمیرسید به رکاب . یکی از پاهامو از زیر میله ی بدنه ی دوچرخه رد دادم و تونستم سوارش شم .

به هرحال اون دوچرخه مال داداشم بود و زود گفت بیا پایین و خودش سوارش شد .

حدود دوم ابتدایی بودم و اون دوچرخه قدیمیه داغون شده بود و افتاده بود رو زمین گوشه ی حیاط و یه سالی میشد که هیشکی بش نگام نکرده بود . رفتم سراغش و یکم باهاش ور رفتم میخواستم خودم تعمیرش کنم . هرکاری که به ذهنم میرسید انجام دادم و میخواستم یجوری درستش کنم ولی نمیشد . بیخیال شدم نشستم رو زمین و رکابشو با دستم میچرخوندم و لاستیکش میچرخید و حال میکردم . هر روز میرفتم و باهاش بازی میکردم و گرد و خاک را مینداختم . انقد اونجا بازی کرده بودم که اون قسمت زمین گود افتاده بود .

یکی از همون روزا که داشتم با دوچرخه قراضه هه بازی میکردم بابام منو دید . من حواسم نبود که شنیدم صدام کرد .

احسان ...

احسان ...

منم صورتمو برگردوندم و نگاش کردم و گفتم بله !

گفت پاشو دوچرخه رو بیار بذاریم صندوق عقب ماشین ببرم واست تعمیر کنم .

واااااااااای اننننننننننننقد خوشحال شدم .

بردش بازار که دوچرخه ساز تعمیرش کنه . من همش خدا خدا میکردم که زودی بیاره .

شب اومد خونه . پریدم گفتم آوردی ؟

گفت نه فردا تموم میشه و میرم میارمش . من تا فردا میمیرم .

به هرحال فردا آوردشو من از شدت خوشحالی داشتم منفجر میشدم . برای اولین بار داشتم دوچرخه ی خودمو سوار میشدم . من اون موقع حدود دوم ابتدایی بودم . خییییییییییلی حس خوبی بود . هر روز میشستمش و با دستمال تمیزش میکردم . باهاش رفتم بیرون تو خیابون . تو خونه بهم گفته بودن که زیاد دور نشم ولی من هربار که میرفتم یه دوری بزنم  هربار مسافت دورتری رو میرفتم .

سالها گذشت و من دیگه قشنگ دوچرخه سواریو یاد گرفته بودم و با چنتا از دوستام که اونام دوچرخه داشتن میرفتیم دور میزدیم . یبار که سوارش بودم و داشتم با سرعت نه خیلی زیاد میرفتم خوردم به یه دختر کوچولو . هیچیش نشد . مامانشم اونجا بود . زودی از اونجا دور شدم .

یه روز یکی از دوستام گفت بیا مسابقه بدیم . گفتم تو که دوچرخه نداری . اون گفت تو دوچرخه ی خودتو بده من سوار شم و خودت دوچرخه ی یکی دیگه رو بگیر .

قبول کردم .

باهم تو یه خط موندیم و مسابقه شروع شد . رقابت نفس گیر بود که من یکم جلو افتادم امااااااااااا

چون سوار دوچرخه ی خودم نبودم نمیتونستم قشنگ تعادلمو حفظ کنم که یهو فرمون از زیر دستم در رفت و با سرعت افتادم زمین و  دوستمم که از پشت بهم چسبیده بود نتونس ترمز کنه و اونم خورد بمن و دونفری افتادیم رو زمین و دست و پامون زخم شد . خیلی درد داشت . من زانوم و آرنجام پوستش  کنده شده بود و داشت میسوخت . دوستمم انگشتش لای زنجیر دوچرخه مونده بودو بدجوری داشت خون میومد . به خودمون که اومدیم زدیم زیر خنده . اون روز گذشت ولی تجربه ی خوبی بود .

فک کنم پنجم ابتدایی بودیم که اون دوستمم بالاخره یه دوچرخه گرفت و همون موقعها پسر عمومم یه دوچرخه ی نو گرفت . اسم دوستم رامین بود و اسم پسرعموم محمود .

یادمه یبار که با پسر عموم توی جاده خاکی داشتیم با سرعت میرفتیم من لاستیک جلوم افتاد تو یه چاله و افتادم و پسر عموم اومد و از روم رد شد و یکم جلوتر افتاد . خدارو شکر چیزیمون نشد .

یبارم که یه پسره اومد جلوم و گفتم برو کنار برو کنار ولی اون بیشتر گیج شد و خوردم بهش و سرش شیکست . مثل سیل داشت خون میومد . ترسیدم . بردم خونشون تحویلش دادم و خودم زود جیم شدم . ولی باباش اومد و دوچرخمو ازم گرفت و برد خونشون .

به هرحال چنروز بعد دوچرخمو دادن و همه چی به خیر و خوشی تموم شد .

یه سالی گذشت و بابام یه موتور قسطی از آموزش و پرورش خرید . اون موتور یه سال دست نخورده تو خونه موند که بالاخره داداشم موتور سواری یاد گرفت و موتورو دادن بهش و اون دوچرخه بزرگه مال من شد .

بازم خیییییلی خوشحال شدم .

اول دوم راهنمایی بودیم یه روز دیدم که رامین میخواد تک چرخ بزنه و هی داره تمرین میکنه . چن روزی گذشت و تقریبا یاد گرفت . بعدش پسرعموم یاد گرفت . من میترسیدم دوچرخم خراب بشه و اصلا حتی به تک چرخ فک نمیکردم .

بالاخره یه روز که داشتم از فوتبال برمیگشتم به سرم زد یه امتحانی بکنم . اومدم که بلند کنم نتونستم خیلی سخت بود . با خودم لج افتادم . از فردا هی تمرین کردم که یاد بگیرم . هر روز تمرین میکردم و بالاخره یه کوچولو یاد گرفتم .

چن ماهی گذشت و دیگه من تقریبا تک چرخو یاد گرفته بود و هر روز با رامین و محمود تو خیابون تک چرخ میزدیم . یبار یه مرده که میشناختمش بم گفت شنیدم خوب تکچرخ میزنی ولی ماکه ندیدیم .

گفتم حالا ببین . دوچرخه رو بلند کردم و با سرعت رکاب زدم و با همون حالت تکچرخ داشتم با سرعت میرفتم که یهو دوچرخه زیاد بلند شد و از پشت افتادم رو زمین و رو زمین کشیده شدم . یکم زخمی شدم ولی خیلی حال داد .

دیگه شده بودم استاد تک چرخ و هرکی میخواس تک چرخ یاد بگیره میومد و ازم دربارش سوال میپرسید و ...

تا سوم دبیرستان اون دوچرخه مال من بود و دیگه همه مارو به اسم تکچرخ زن میشناختن .

داداشم رفت دانشگاه و من رفتم تو نخ موتور . اولین بار که سوار شدم خوشم اومد .

ناشی بودم ولی بعد یه مدت یاد گرفتم و دیگه با موتور مدرسه میرفتم .

صبح یکی از روزهای سرد زمستونی که داشتم با موتور میرفتم مدرسه و تازه سرعت گرفته بودم که یهو یه ماشین پیچید جلوم و من نتونستم کنترل کنم و از بغل خوردم بهش و فرمون موتور چرخید و افتادم رو زمین و یه ۴ - ۵ متری رو زمین کشیده شدم . مردم جمع شدن . من سریع پاشدم . گیج بودم . داشتم به بابام فک میکردم که چی میشه ؟ ترسیده بودم . اون راننده هه پیاده شدو با نگرانی و اضطراب دویید سمت من . خداروشکر جاییم نشکسته بوم ولی کف دستم و زانو هامو همه ی انگشتام زخم شده بود .

کف دستم بدجوری بریده شده بود . فک کنم شیشه بریده بود . سریع رفتیم دکتر  . تا منشیش دستمو دید ترسید و گفت برو سریع پیش دکتر . دکترم که گفت برو دستتو بگیر زیر آب و خوب بشور تا ببندمش .

تا آب خورد بهش بدجوری سوخت . هرجوری بود شستمش و دکترم تموم زخمامو پانسمان کرد و رفتیم کنار موتورم و زنگ زدم به خونه و قضیه رو گفتم و فوری دیدم بابام اومد خیلی نگران بود و تا دید چیزیم نشده یکم خیالش راحت شد .

قضیه همونجا تموم شده و منم دوباره سوار موتور شدم و رفتم مدرسه .

اونروز تو مدرسه و خونمون کلی خندیدیم .

ما هنوزم اون موتورو داریم .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت 13:12 توسط sest| |

بعد از دوسال بالاخره اومد

همونی که هر وقت میاد حالم خوب میشه

همونی که خیلی دوسش دارم

همونی که نور چشممه

همونی که صفای قلبمه

همونی که بهم نفس میده بهم امید میده بهم روحیه میده

واااااااااااااااااااااای خدایا شکرت

من عااااااااااااااااااااااشقشم

برف برف برف

عشقی به سفیدی یک رویا

نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 10:45 توسط sest| |

در واقع تشکیل اکیپ از ترم ۵ شروع شد.

یادمه یه روز که من ناراحت بودم و حال نداشتم با جعفر بیرون نشسته بودیم و داشتیم آهنگ گوش میدادیم و از غم دنیا میگفتیم.

جعفرم ناراحت و غمگین بود.

بعدش سینارو دیدیم که اونم حال نداشت.

نوید و سهیلم همینطور.

امینم که همیشه ناراحت بود.

ولی میلاد همیشه خوشحال بود.میلاد واسه اینکه با خنده هاش روحیمونو خوب میکرد بهمون پیوست.

جعفر که شرایطو دید بهم گفت بیا بچه هارو جمع کنیم و کلاسارو بپیچونیم و بریم بیرون یکم بگردیم تا حالمون خوب شه.

همه رو جمع کردیم و باهم را افتادیم.

یکی گفت داریم کجا میریم که سینا پیشنهاد داد بریم تی تی باران.

تی تی باران یه جای تقریبا ساکت و قشنگ بود.

رفتیم و سوار ماشین شدیم و رسیدیم تی تی باران.

رفتیم داخل و روی یکی از تختها نشستیم.

خب بچه ها چی بزنیم؟

یکی گفت باقلا ، یکی گفت کباب ، یکی گفت قلیون و چایی و ...

همشو سفارش دادیم.

بعد اینکه قشنگ خوردیم و قلیونامونم کشیدیم ، برگشتیم دانشکده.ساعت ۶ کلاس انقلاب داشتیم.ما ۶:۳۰ رسیدیم و وسط درس استاد بود که همگی باهم وارد کلاس شدیم.

همه داشتن مارو نگا میکردن.رفتیم و ردیف اول نشستیم.البته نویدو سینا رفتن ته کلاس.

آخر کلاس استاد گفت میخوام نماینده تعیین کنم که حضور غیابارو انجام بده.

منم که سرم داشت گیج میرفت سریع پریدم وسط و گفتم من نماینده میشم.

استادم قبول کرد و نماینده شدم.

موقع حضور غیاب خیلی باحال بود . خیلی اونروز خندیدیم.

به هرحال از اون روز اکیپ ما تشکیل شد.

دیگه همیشه باهم بودیم و همیشه هوای همو داشتیم.

کار هر هفتمون شده بود تی تی باران.

بعد تشکیل اکیپ خیلی کارا تو دانشکده کردیم .

کارهای مثبت و سازنده.

تو کلاس که هیشوق درسو گوش نمیدادیم.

داخل کلاس ترقه ترکوندیم.

یبار داخل حیاط دانشکده آتیش روشن کرده بودیم که نگهبانه اومد و فرار کردیم.

یبار یکی از لامپ های حبابی حیاطو شکستیم.

یه درخت به اسم درخت سیگار نامگذاری کردیم که بچه ها دیگه همیشه اونجا سیگار میکشن.

جدیدا دیگه غذا رزرو نمیکنیم و همینجوری میریم تو صف و غذا میگیریم.

هیشکی نمیتونه بمون حرفی بزنه.

دیگه هرکاری که به ذهنتون برسه میکنیم.

به هرحال هرکدوم از بچه های اکیپ رو تو یه کلمه خلاصه کردم :

جعفر : نترس

سهیل : هزار چهره

میلاد : نمیشه تو یه کلمه گونجوندش . هیش کاری از دستش برنمیاد ولی درعوض همیشه خوشحاله.

نوید : مخ زن

سینا : مرام

امین : عاشق

احسان : پایه

 

 

نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 11:48 توسط sest| |

خيلي برام جالب بود تاحالا همچين چيزي نديده بودم

آخه نميشه كه

هرجوري حساب كني بازم با عقل جور درنمياد

آخه واقعا مملكته داريم؟

قبض آبو ميگم

آخه اي اداره ي آب و فاضلاب تو چجوري حساب كردي كه انقد پول آب اومده

حتما فك ميكنين كه چقققققققد اومده كه من انقد تعجب كردم؟

 ۲۰۰۰۰ ؟

۵۰۰۰۰ ؟

۱۰۰۰۰۰ ؟

نه هيشكدوم ازينا نبود

روي قبض اينارو نوشته بود

مقدار مصرف : ۰

مبلغ قابل پرداخت : بستانكار

وااااااااااقعا تعجب داره نه ؟

ما خيلي وقته كنتور آبمون خراب شده . اون مرده قبضو كه بم داد ازم پرسيد كنتور ندارين؟

منم با پررويي تمام كه انگار خيلي عاديه گفتم نه

خودم حال كردم

 

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 15:6 توسط sest| |

سلام به همه ی دوستای گلم . اینبار میخوام یکم از خاطرات مامانبزرگ عزیزم بگم . آخه خییییییییییییییلی دلم براش تنگ شده.

یادش بخیر اون موقها که مامانبزرگ زنده بود ، نزدیکای عید که میشد ، یه روزی صبح زود مامانبزرگ زنگ میزد و میگفت نوه های خوبم بیاین که عید داره میاد کمکم کنین خونه تکونی کنیم. منو پسر عموم(اون) با شوق و ذوق میرفتیم و شروع میکردیم .

اول از همه خونه رو تمیز میکردیم واسش ، بعدشم شیشه هارو پاک میکردیم . کل خونه که تمیز میشد بعدش میرفتیم سراغ حیاط و علفای هرزو میکشیدیم و گل میکاشتیم.

ناهارو همونجا میخوردیم.

چه غذاهایی؟ هنوز مزه ی خوب دسپخت مامانبزرگم یادمه.

بعد ناهار بقیه ی کارارو میکردیم و یهو میدیدیم مامانبزرگ با چنتا اسکناس تا کرده میومد سمتمون و بهمون دسمزد کارامونو میداد.

اننننقد ذوق میکردیییییییم.

عید که میشد مامانبزرگ یه سفره ی بزرگ پهن میکرد که همه شی داشت . من و اون انقد میخوردیم که دیگه سفره خالی میشد .

بعدش همش بابابزرگمونو نگا میکردیم.

خب عیدی بده دیگه تو دلمون میگفتیم.

از اونجا که مامانبزرگ حواسش به ما بود به بابابزرگ میگفت : پاشو عیدیای نوه هاتو بده دیگه، پاشووووو

اونم میرفت ، میاورد ، میداد .

حالا ازینا که بگذریم ، مامانبزرگ من سواد درست حسابی نداشت ولی خییییلی معتقد و با ایمان بود ، واسه همین وقتی میخواس قرآن بخونه به من میگفت که برم باهاش بخونم و غلطاشو بهش بگم . منم میرفتم و تا نصفه شب باهم قرآن میخوندیم . چه حس خوبی بود . همممممممممم

مامانبزرگ یه آدم لوتی منش بود . خییییییلی باحال بود . شیرزنی بود واسه خودش . خدا رحمتش کنه چه قصه هایی واسمون تعریف میکرد . از قدیما میگفت اونموقعها که نه برق بود نه آب بود نه گاز بود نه ... اصلا چی بود؟

میگفت ماه رمضون که میشد ،  مامانبزرگم که اونموقعها یه دختر نوجوون بود ، پا میشد و تنهایی تو اون شرایطی که گفتم ، چراغ نفتیو روشن میکرد ، بخاری چوبیو آتیش میکرد و میرفت از چشمه آب میاورد و غدای سحری میپخت . میگفت بعضی وقتا از بیرون یه صداهایی میشنید  که یخورده میترسید ولی به ترسش غلبه میکرد  بعدش باباش(اینو بگم که باباش یه روحانی بود)میرفت مسجد که نماز صبح بخونن.

صداش هنوز تو گوشمه وقتی میگفت پسرم ماشالا ماشالا داره کم کم مرد میشه ، اونموقعها که ما شلوغ کاری یا خرابکای میکردیم و با صدای بلند دعوامون میکرد ، صداش هنوز تو گوشمه ، اون شبایی که باهاش قرآن میخوندیم صداش هنوز تو گوشمه ، اون موقعها که واسمون ناز میکرد صداش هنوز تو گوشمه ... یادش بخیر ...

وقتی رفت تازه فهمیدم چه نعمتیو از دست دادم

خیلی دوسش داشتم و هنوزم دارم

خدا بیامرزدش ...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 10:40 توسط sest| |

سلام !

امروز ۲ ساعت نشستم مطلب نوشتم یهو نت پرید  

ولی در عوض رفتیم یه عکس با نوید گرفتیم

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت 16:32 توسط sest| |

شنبه شب بود که قرار شد میلاد بیاد خونمون و باهم عملیات واحد بخونیم که فردا امتحان داشتیم.

ساعت حدود ۴ بعد الظهر بود ، رفتیم خونه و دیدیم امید ، همخونه ایه منه ، دراز کشیده و تا مارو دید سریع بلند شد.آخه خیلی بچه ی با ادبیه درثانی میلاد روهم نمیشناخت.بش گفتم راحت باش بابا میلاد از خودمونه.

میلاد گفت خب شروع کنیم دیگه.گفتم یکم استراحت کنیم بعد...

دراز کشیدیم و یه ساعتی خوابیدیم.من که خوابم نبرد ولی اونا خوب خوابیدن.

پاشدیم و گفتیم خب حالا شروع کنیم؟حالا سعید و محمدم ، بقیه ی همخونه ایام ، اومده بودنو جوّ خونه شلوغ شده بود.آخه سعید خیلی حرف میزنه و با میلاد خیلی شوخی میکنه.محمدم که فقط میخنده و زیرکانه میلاد و اذیت میکنه.آخه میلاد یه آدمیه که اذیت کردنش خیلی حال میده .

 کتابا و جزوه هامونو گذاشتیم جلومون و شروع کردیم به خوندن.تا میومدیم شروع کنیم سعید میلادو جو میداد و باهاش شوخی میکرد و میخندیدن.دیگه کلافه شده بودم.حین خوندن میلاد یا بازیگوشی میکرد یا گیج میزد . یکم که سرسری خوندیم ، گفتم دیوونم کردین بابا . دیگه من درس نمیخونم .

گفتم دیگه به فکر شام باشیم . پاشدم و رفتم بیرون تا نون و ... بگیرم .

وقتی برگشتم بچه ها داشتن مسابقات وزنه برداریو میدیدن . منم نشستم پای تلوزیون . میلاد همش میگفت نخوندیماااا . منم میگفتم نگران نباش میخونیم .

پاشدم که شام درست کنم . یه مقدار گوشت داشتیم . منم که یه پا آشپز و از هر انگشتم یه هنر میباره به فکرم زد که شامی درست کنم.

طرز تهیه ی شامی به روش خودم :

اول مقداری گوشت چرخ کرده رو میریزیم تو یه ظرف و یه تخم مرغ روش میشکنیم . نمک و فلفل به اندازه ی کافی میزنیم و سیب زمینی و پیازو زردچوبه و هرچیز دیگه ای که دم دستمون بود میریزیم توش.قشنگ با دستمون همش میزنیم که یکدست بشه . بعدش اجاقو روشن میکنیم و از ملاتی که درست کردیم کم کم ورمیداریم و به شکل دایره درمیاریم و میذاریم که قشنگ سرخ شه .

بچه ها داشتن هنو مسابقاتو میدیدن که صداشون کردم شام آمادس.

بعداز شام که دیگه میلاد خیلی استرس گرفته بود گفت درس بخونیم؟ گفتم اگه منو بکشیم دیگه باتو درس نمیخونم.من اصلا استرس نداشتم و وقتی میدیدم میلاد چقد نگرانه بیشتر باهاش لجبازی میکردم.

به هرحال من دیگه درس نخوندم و شروع کردم به شوخی کردن با میلاد و بچه ها.

اولش یکم مچ انداختیم و کلی خودمونو خسته کردیم . بعدش گفتم بیا کشتی بگیریم.

رفتیم اونیکی اتاق.محمد داشت فیلم میگرفت و منو میلاد و به بیننده ها معرفی میکرد . کشتی شروع شد و منو میلاد چسبیدیم به هم مث دوتا مار بهم پیچیدیم .یدفه  میلاد یه فن کشتی زد و منو انداخت.

منم زودی مث مار خودمو پیچیدم به دورشو خودمو از زیرش کشیدم بیرون و میلادو خاک کردم.واینجا بود که من پیروز میدان شدم.

بعدش رفتیم که یه چایی بزنیم.

ساعت حدود ۱ نصفه شب بود ،گفتم فردا امتحان داریم زود بخوابیم که فردا سر جلسه خوابمون نبره .

به هرحال خوابیدیم . چه خوابی...

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت 14:43 توسط sest| |

سلام . من خودم خیلی دوس داشتم یکی دیگه منو توصیف کنه ولی مث اینکه چاره ای نیس .

و اما من :

آروم و قرار ندارم

همه ی کارامو با عجله و سریع انجام میدم

از هیچی نمیترسم ولی از سوسک خیلی بدم میاد و اگه ببینمش نمیذارم جون سالم به در ببره

هر غذایی بدن میخورم ، اصلا توجه نمیکنم خوشمزست یانه ؟ فقط میخورم آخه من خیلی شکموام

یادمه یبار مامانم یه غذایی پخته بود ، سر سفره نشستیم و منم مث همیشه شروع کردم با ولع خوردن . یه لحظه حس کردم همه دارن منو نگا میکنن . سرمو بلند کردم دیدم همه دارن با تعجب نگا میکنن . یکیشون گفت : چجوری این غذارو میخوری ؟ منم گفتم خیلی خوبه ، خوشمزست . ولی تا یه لقمه دیگه گذاشتم تو دهنم تازه فهمیدم که خیلی بدمزست و حتی مامنم هم نمیخورد

هرکی باهام لج کنه خودمو میزنم به کوچه فرعی و مخ تعطیل میشم و حرصشو درمیارم

اگه یه کار غیرعادی یا خطرناک بخوای بکنی منم هستم

اگه تو خونمون بخوان یه چیزیو امتحان کنن اول من امتحان میکنم

جلوی دوستام خیلی راحتم

هرجا برم خیلی زود خودمونی میشم

اگه یکی بهم احترم نذاره یا کلا بهم محل نذاره عین خیالم نیس ، ولی اگه بی احترامی کنه حالشو میگیرم البته بدون بی احترامی (روش خاص خودمو دارم )

اصلا نمیتونم روی خط صاف حرکت کنم ، آخه تکراریه و همش دوس دارم مسیر حرکتم سختی و هیجان داشته باشه

از دروغ و نامردی متنفرم و اگه یکی از دوستام بهم دروغ بگه یا نامردی کنه دیگه اسمشو نمیارم مگه اینکه واقعا از کارش پشیمون باشه

بعضی وقتا شعر میگم

بعضی وقتام احساساتی میشم ولی درکل کودک درونم خیلی شیطونه

sest ، پایه ، منطقی ، مجبور : سید احسان سید ترابی ، همیشه پایه ، بعضی وقتا خیلی منطقی میشم ، یه کارایی میکنم که دوستام همیشه بهم میگن مجبوری این کارو بکنی؟

سیگار نمیکشم ولی قلیون بعضی وقتا

هیشوق خیانت یا بدقولی نمیکنم ، البته شرمنده ی دوستام شدم

از دیوار راست بالا میرم

یه کاریو بگم ، حتما میکنم و اصلا زیرش نمیزنم

دنبال مخ زدن و این چیزا نیستم ، ولی اگه از یکی خوشم بیاد هرکاری میکنم تا بهش برسم و جونمم واسش میدم

حرفمو رک و راست میزنم

عاشق دخترای ساده و بدون آرایشم

اگه نخوام یه کاریو بکنم خودتو بکشی نظرم عوض نمیشه

اگه یه اختلافی بین منو دوستام پیش بیاد ، تو اکثر مواقع کوتاه میام و کمک میکنم که مشکل حل شه ولی اگه احساس کنم که حقم داره ضایع میشه کوتاه نمیام

نمیدونم چرا ولی اصلا حسود نیستم

بچه که بودم هر حیوونیو که میدیم دنبالش میکردم و میزدمش

تا دلت بخواد مار کشتم

لقبم : مار

درکل بگم اگه یکی بهم بدی کنه زود فراموش میکنم ولی اگه یکی بهم خوبی کنه ، همیشه یادم میمونه و دوسش دارم و دربست نوکرشم

اینم یه عکس از من :

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17ساعت 13:33 توسط sest| |



قالب جدید وبلاگ قالب بلاگفا